گفتمش نقاش را نقشى بكش از زندگى با قلم نقش حبابى بر لب دريا كشيد
نويسنده : حميد رضا سمائي - ساعت 2:56 روز شنبه سی ام شهریور 1387
شب قدر است و مسجد شور و هيجان قبلى خود را ندارد.نميدانم چرا!؟
روزى شاعر مى گفت: اگر شبها همه قدر بودى
شب قدر چقدر بى قدر بودى!
ولى واقعا چرا؟جاى تامل دارد.به اميد شبهاى قدر پر شور تر.
ما را از دعاى خودتان محروم نكنيد.التماس دعا
خرم دلى كه منبع انهار كوثر است كوثر كجا ز ديده پر اشك بهتر است نام حسين و كرببلا هر دو دلرباست نام على اكبر از آن دلرباترست رفتم به كربلا به سر قبر هر شهيد ديدم كه مرقد شهدا مشك و عنبر است هر يك مزار مرقدشان چهار گوشه داشت شش گوشه يك ضريح در آن هفت كشور است پرسيدم از كسى سببش را به گريه گفت پائين پاى قبر حسين قبر اكبر است بالاى سر يكى پير جلوه كرد نزديكى رواق كه نزديكى در است پرسيدم از مخادم آن كين مزار كيست گفتا حبيب نور دو چشم مظاهر است رفتم كنار علقمه ديدم يكى شهيد گفتم چرا جدا ز شهيدان ديگر است گفتا خموش باش كه عباس با مرام منظور او ادب به جناب برادر است ناصر چو به نجف رسيد به گريه گفت هر صبح و شام چشم اميدش به اين در است