تبليغاتX
میمه بزرگ - میمه در سفرنامه ی صادق هدایت : خداوندگار داستان نویسی در ایران

میمه بزرگ

گفتمش نقاش را نقشى بكش از زندگى با قلم نقش حبابى بر لب دريا كشيد

میمه در سفرنامه ی صادق هدایت : خداوندگار داستان نویسی در ایران




صادق خان هدایت با اتوبوس از تهران به سمت اصفهان حرکت کرده،پس از عبور از دلیجان :
« بعد در قهوه خانه مشغول خوردن چاشت شدیم ولی ارباب(شوفر اتوبوس) عقیده اش این بود که برویم به میمه،چون ماست و سرشیر آنجا معروف است. پس از ته بندی مختصری سوار شدیم. درین قسمت یک رشته کوه های قدیمی بود که مانند جواهرفروشان رنگ برنگ میشد : کوه بنفش ،کوه کبود، لاجوردی، زرد سوخته، قهوه ای تیره، کوه رنگ بال سبز قبا، کوه شنگرفی که از پشت آنها آسمان آبی پیدا بود. کوه های کهنه ای که بمرور خرد شده ،ورقه ورقه گردیده بودند. بعضی از آنهن مخروطی و برخی مثل این بود که روی قله اش را گل زده بودند و سنگ های آن بشکل های گوناگون و به رنگ های باورنکردنی در آمده بود ،و به نظر میآمد که با زبان مرموزی با انسان گفتگو میکردند.بیابان پوشیده شده بود از تپه هایی که روی آنها خارهای کرپه ای روییده بود و از دوردست مثل پوست پلنگ آنرا خال خال نشان میداد .گله های گاو و گوسفند روی این تپه ها چرا میکردند. چشم انداز تا مدتی یکنواخت بود تنها رنگ آمیزی و هیکل کوه ها پیوسته عوض میشد. کرانه آسمان محو و برنگ شیر بود . گاهی برنگ خاکستری تیره درمیآمد.
میان بیابان شوفر اتومبیل را نگه داشت ،در اینجا گل های سنبل دیمی میان بته های خار روییده بود ،رفیقم که پیاده شده بود یک دسته از گلهای صحرایی را چید. صدای دو پرنده ی کوچک میآمد که با حرارت هرچه تمام تر گفتگو میکردند و بعد از آنکه اتومبیل براه افتاد هنوز صدای مباحثه ی آنها شنیده میشد. آفتاب کمرنگ شده بود ،نسیم ملایم میوزید. کوه های طرف دست چپ برنگ گل کاسنی دور و ناپدید شده بودند، شوفر هنوز توی چرت بود. از دور آبادی میمه با گنبد و بارگاه کاشی در میان سبزه زار و دیوارهای گلی و برج و بارو نمایان گشت ،ولی ایست نکردیم و از جلوی قهوه خانه ی خورشید در جاده ی پهن شنی گذشتیم. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 2:38  توسط   |